تبليغاتX
غریبه
























غریبه

دلم به بهانه همیشگی گریست بگذار بگرید و بداند هر آنچه خواست هیچوقت نیست

برام دعا کن یه مشکل....نه چندمشکل....نه خیلی مشکل برام پیش اومده ، برام دعا کن از ته دلت...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:5 توسط غریبه | |

امشب دوباره منوخیال خام بودنت..

تنها دلخوشیم این بودکه گاهى ی پیامت میدادم ولى تو اینم ازم گرفتى.

*************************

براى تو نمیدانم چگونه مى گذرد  اما براى من انگار بر گلویم خنجر گذاشته اند و نمى برند

*************************


نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:12 توسط غریبه | |

سلام

میدونی چیه؟؟!!

میدونی خیلی وقته یه سلام دروستو حسابی با هم نکردم؟!

میدونی چیه؟؟؟!

نمیدونم چجوری بگم ولی...یه جوری شدم...

از همه چی و همه کس خسته شدم.....میدونی که هیچ وقت اینجوری نبودم... نمیدونم چم شده... نه که فقط امشب اینجوری شده باشه...نهههه.. خیلی وقته... هی میخواستم بهت بگم...ولی میگفتم بهتر میشم... ولی هر روز که میگذره....بیشتر میشه این حس...یعنی عادیه؟....تاحالا برام پیش نیومده بوده اینجوری.... یعنی تموم میشه؟...بدتر نمیشه؟....

ازخودم....از این زندگی....از هر کی دوروورمه.......چی بگم....

ولی.....

نمیدونم....

خدا که زودی تموم بشه...

حالا نمیدنم میای اینا رو میخونی یا نه...تو که میای اره؟؟... ولی من در هر صورت مینویسم برات....به امید اینکه بیای بخونی...


نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:22 توسط غریبه | |

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن........قول می دم که خیلی ساکت باشم اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن......قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم اما.....................اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد..........سریع به دیدنم بیا حتمآ *بهت احتیاج دارم* یادته که.


**************************************

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:15 توسط غریبه | |

خدای عزیز! اون کسی که همین الان مشغول خواندنه این متنه، زیباست چون دلی زیبا داره.

درجه یکه چون تو دوستش داری و بهش نظر کردی .

قدرتمند و قوی و استواره چون تو پشت و پناهش هستی.

خدایا ! ازت می خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه ی بهترینها باشه.

خواهش می کنم بهش درجات عالی دنیوی و اخروی عطا بفرما و کاری کن ، به آنچه چشم امید

دوخته آنگونه که به خیر و صلاحش هست برسه انشاا...

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و

سخت ترین لحظه ها ی زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر

بورزه....آمین.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:52 توسط غریبه | |

بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

* آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می مانداما تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:0 توسط غریبه | |

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم, تنها منتظرم پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلم برایت تنگ است



نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:27 توسط غریبه | |

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم
نمیدانم

چه میکنی؟!

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند


نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 22:15 توسط غریبه | |

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

” آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.

به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند”

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

در روز موعود با دلواپسی فراوان پیش پیرزن رفت . اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود را به جای پیر زن دید !

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،

از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

زنی زیبا داشته باشد که شب ها همیشه زندگی خوبی داشته باشند !

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید ؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند،

انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:13 توسط غریبه | |

مترسک گفت ای گندم تو گواه باش مرا برای ترساندن افریدند،

اما من عاشق پرنده ای بودم که از گرسنگی مرد…

مترسک به کلاغ گفت هرچقدر میخوای مرا نوک بزن ولی مرا تنها نزار ، جواب عاقبت عشق ورزیدن مترسک به کلاغ چیزی جز نابودی مترسک نبود....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:21 توسط غریبه | |

خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.

اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.


این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:58 توسط غریبه | |

هیچ وقت از اون کسی که هستی

یا از پست و مقامی که داری مغرور نشو چون ...
پس از پایان بازی شطرنج شاه و سرباز دریک جعبه ریخته می شود

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:56 توسط غریبه | |

تنهام .تنهای تنها ..احساس می کنم برای همه غریبه ام .

غریبه .برای او برای تو.برای تو .برای تو ...برای همه ..حتی برای خودم ...

حتی خودم هم خودم رو نمی شناسم .نمی دونم چرا ؟چی شده ..............؟

ولی خوب می دونم که نمی تونم وخسته شدم . از این همه نقش بازی کردن ها .

در پوست این وآن بودن ها .در فکر هیچ بودن وبه پوچ کوشیدن .

از خودم رو به کوچه علی چپ زدن ها .

از همه چیز .از آمدو شد های روزانه . خنده های عام فریبانه وغصه هایی که قصه هاشون سخت طولا نی است ........

از صبری که برای خودم خریدم صبری که نه تموم شده نه میدونم که تهش وعاقبتش کجاست .....؟

نمی دونم ..

اگه تنهایی .غربت .د لواپسی اینه من امشب تنهام .غریبم ود لواپسم ..............

مثل هر شب /هر روز وهر ساعت دیگه ...

بار اولم نیست ..اما خوب چه کنم ؟

عادتم شده ..مونسم دل سیاه شب وهمدمم سفیدی کاغذ وسیاهی قلمم ..

اره باز امشب تنهام ..

تنهای تنهای تنها .............

وتو اروم خوابیدی خواب .خواب خواب ....

بخواب گلم....

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 22:54 توسط غریبه | |

با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم
.

.
.
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
تو را کم اورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها..
وای از شبها
هوای آغوشت دیوانه ام میکند
موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند
تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند
کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم
لالایی ها پیشکش
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم
آه
و
آه
و بازم آه
خسته شدم از این همه آه
شبها تمام آه ها در سینه منند
ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم
اما حیف که قول داده ام
من خوبم ....من آرامم......
فقط کمی دلواپسم
کاش قول گرفته بودم از تو
برای کسی از ته دل نخندی
می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود
حال و روزش شود این...
...................................................
نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم
همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم
تو راحت باش
من خوبم ....من آرامم......
آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود؟ من خوبم


نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:53 توسط غریبه | |

به کدامین گناه، محکوم به بیداری شبم

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:29 توسط غریبه | |

با حس عجیبی ، با حال غریبی / دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت / دلم تنگته

گله بی گلایه ، بدون کنایه / دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی / دلم تنگته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیستو ، همه دل پریشن!

دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه ،کناره تو بودن

یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابن / چراغای روشن

******

منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!

مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته

دلم تنگته …

یه شب شد هزار شب ، که دلغنچه ی ما ، قرار بوده واشه

تو نیستی که دنیا ، بسازم نرقصه ، به کامم نباشه

چقدر، منتظرشم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری!

کجا ، کی ؟ کدوم روز؟ / منو با تمام دلت میپذیری؟!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته / دلم تنگته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک / دلم تنگته

ببین که چه ساده ، بدون اراده / دلم تنگته!

مثله این ترانه ، چقدر عاشقانه / دلم تنگته

دلم تنگته …

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 22:8 توسط غریبه | |

سلامتـــی همــه اونــایــی کــه بـاهـاشـون مثــل کـَـف دسـت بــودیـــــم امــــا اونــــا بــاهــامــون مثــــل انـــگشـت شَـصـت بــودنــد ....

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست....

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن...

به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن....

به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره ...

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن....


به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنندو اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن...

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه . . .


به سلامتی مادرکه وقتی غذا سر سفره کم بیاداولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه . . .

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه....


به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند . . .


به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن…

به سلامتی اونی که بی کسه، ولی ناکس نیست . . .


به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .

به سلامتی حلقه های زنجیر

که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن . . .

گل آفتابگردان را گفتند:چراشبها سرت را پایین می اندازی؟گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند . . .

به سلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه . . .


به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :اون رفیق منه وقتی باختم گفت :من رفیقتم  . . .


به سلامتی همه اوونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن میگن بخاطره غروب پاییزه . . .


به سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن آخرشم دق میدن مارو ....

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن ...

به سلامتي درخت!نه به خاطرِ ميوش، به خاطرِ سايش...

به سلامتي ديوار!نه به خاطرِ بلنديش، واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم روخالي نمي‌کنه....

به سلامتي دريا!نه به خاطرِ بزرگيش، واسه يک‌رنگيش....

به سلامتي همه اونايي که دوسشون داريم و نمي‌دونن، دوسمون دارن و نمي‌دونيم....

به سلامتي زنجير! نه به خاطر اين‌که درازه، به خاطر اين‌که به هم پيوستس....

به سلامتي پل عابر پياده! که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا ...

به سلامتي برف! که هم روش سفيده هم توش....

به سلامتي اون که هميشه راستشو مي‌گه....

به سلامتي سنگ بزرگ دريا!که سنگاي ديگه رو مي‌گيره دورش...

به سلامتي دريا! که قربونياشو پس مي‌آره....

به سلامتي سرنوشت! که نمي‌شه اونو از “سر” نوشت...


نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 9:13 توسط غریبه | |

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت که رفیقش کم نیاره.....


به سلامتی اشک که وقتی میاد طرف خالی می‌شه و بقیه پر....


به سلامتی رفیق که آخرش فقط رفاقتاست که می‌مونه....


به سلامتی گاو چون نه گفت من و گفت ما.....


به سلامتی سیگار که رفیق نیمه راه نبود و تا آخرش با ما سوخت و ساخت....


به سلامتی عشق که تلخیش شیرین بود و شیرینیش تلخ.....


به سلامتی خانواده که داشتنش یه بدبختیه و نداشتنش یکی دیگه.....


به سلامتی پول که اگه نبود کارمون لنگ بود....


به سلامتی مرام که امروز تازه معنیش رو فهمیدم....


به سلامتی دوست که دوسش دارم.....


به سلامتی بی شرف که حداقل ادعای شرف نداشت. ....


بسلامتی کلاغ که ازادی رو به زیبایی ترجیح داد....


سلامتی دختر کبریت فروش کبریت فروخت ولی عصمت خودشو نفروخت....


سلامتی دریا که با لبش خاطره داریم.....


سلامتی خودم که پادشاهم و تاج سرم رفیقام....


دوتارفیق بودندهمیشه باهم شراب میخوردن یکیشون میمیره ، چندوقت بعدش اون یکی میره میخونه به ساقی میگه ۲پیک بریزساقی میگه چرا ۲
تا؟میگه یکی برای خودم یکی به یادرفیقم ، ۱سال بعددوباره میره میخونه به ساقی میگه۱پیک بریزمیگه رفیقتوفراموش کردی؟میگه نه خودم توبه کردم میزنم بیادرفیقم . . .سلامتی بچه های با عشق :*


به سلامتی هر چی نامرد، که همیشه در حسرت و آرزوی یکبار مردانگی بمونه....


به سلامتی سیم خاردار که پشت و رو نداره...


به سلامتی خیار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر یارش...


به سلامتی هرچی صندلی که هرکی روش می شینه بهش خیانت نمی کنه....


سلامتی هرچی زندونیه که قدر آزادی رو میدونه…


سلامتی هرچی نامرده که اگه نباشن مردا معلوم نمیشن ...


سلامتی انار نه به خاطر قرمزیش به خاطرتاج بالا سرش....


سلامتی شلغم نه به خاطر شلش به خاطر غمش...


به سلامتی ستاره های آسمون که با اون همه زیبایی شون خودشونو واسه ما نمی گیرن . ولی یه مامور با یه ستاره اش مارو می گیره…..


به سلامتی سلطان غم مادر کوه رنج پدر....


روزی مردی را در خیابان دیدم که یک قناری به دست داشت ازش پرسیدم ،فروشیه؟ گفت نه،رفیقمه..
به سلامتی کسی که رفیقشو نمیفروشه...

به سلامتی همه… چون دیگه هیچکی سلامت نیست....


به سلامتی معرفت که مثل رفاقت فقط یه اسم نه یه رسم...


به سلامتی رفیقی که زرنگه, وجودش قشنگه, قلبش یه رنگه, عشقش پر رنگه, شرابش خوش رنگه, آخرش دلم واسش تنگه....


به سلامتی مادرایی که یه گاز به فلفل میزنن ،وقتی تند نبود میدن بچه هاشون.....


به سلامتی دنیایی که خیلی چیز ها میشه خواست... اما نمیشه داشت...


به سلامتی اون بچه ای که بعد از شیمی درمانی از پدرش میپرسه شبیه رونالدو شدم یا روبرتو کارلوس...؟
.
.
.
.
.
به سلامتی اون پدری که بهش گفت از هردوشون خوشتیپتر شدی...


به سلامتی ماهی که تا اخرین لحظه زندگیش عاشق دریاست ...



به سلامتی اونیکه تو دردناکترین لحظه ها، سنگینیه سکوت رو تحمل کرد اما لب باز نکرد
تا عشقش همونجوری که خوشه ، خوش بمونه...


به سلامتی لجن که عالم و آدم باهاش لجن...


به سلامتی اونی که پول نداره ولی آرزو داره...


به سلامتی رفیقی که میره رو ترازو و معرفتش بیشتر از وزنش هست...


 به سلامتی رفیق هایی که قول دادن و به قولشون وفا کردن...


به سلامتیه گلدون خاکش ما باشیم گلش شما عمرتون گل نباشه ...



نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 8:58 توسط غریبه | |


امشب موقع خواب ،
بشمار، تعداد ...دل هایی را که به دست آوردی ...
بشمار، تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ...
بشمار، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ...
فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی ؟!

زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.


*************

بی تو هر شب یلداست
 در دل امشب غوغاست
بی من امشب شادی
بی تو چشمم دریاست
باید این باور کرد
 با تو بودن رویاست..

.

.

.
بی من یلدایت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:10 توسط غریبه | |

بعضی درآرزوی دریا بزرگ می شوند

زندگی آنقدر زیبا نیست

که برایش اینگونه تلاش می کنیم

 

این تلاش ماست که زیباست

تا بتوانیم از این گرداب سربلند بیرون بیاییم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:24 توسط غریبه | |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

((دلم تنگه خیلی ، حیف که دیگه به خودم قول دادم که تا اینده ...))

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 17:20 توسط غریبه | |

گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربودند  گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری   گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنها ترینم    گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم  گفت: از غیر من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم   گفت: بیش از من؟

گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من . . .


 به این جمله توجه کن...

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای

فقط محکم بنشین و شاد باش

خداوند در فکر دادن چیزبهتری به تو می باشد  . .


امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور ؟. . .

به خاطر بسپاریم همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است..

آرام، بی صدا، همیشگی . . .

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 13:45 توسط غریبه | |

همیشه: یه ذره حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود" یه کم کنجکاوی پشت "همین‌طوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" مقداری خرد پشت "چه می‌دونم" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" پنهان میشه...

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 19:12 توسط غریبه | |

  • ادمهای ساده را دوست دارم، همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند، همان ها که برای همه لبخند دارند، همان ها که همیشه هستند برای همه هستند، آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است! بسکه هر کسی از راه میرسد یا ازشان سوءاستفاده میکند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد، آدمهای ساده را دوست دارم، آنان که بوی ناب " آدمی " میدهند

  • خداوندا برای همسایه که نان مرا ربود، نان برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم . . .

    نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:11 توسط غریبه | |

    بارون

    وقتی بارون می یاد

    آدم یه حس عجیبی داره

    فکر می کنه داره بال در می یاره

    یه جورایی سبک می شه

    صدای شر شر ناودون خونه هاکه داره آب ازشون می آد پایین

    صدای مادری که فریاد می زنه

    بچه بیا خونه سرما می خوری

    ولی بچه معنای بارون رو فهمیدند

    اون می دونه که زیر بارون رفتن

    اونم بدون چتر چه معنا داره

    کبوتر می دونه بارون چیه

    که زیر بارون می شینه و بالاش رو می بنده و به خواب می ره





    نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 14:8 توسط غریبه | |

    الان ساعته 3:30 دقیق هست

    هر کاری میکنم خوابم نمیبره ، فکرو خیال نمیذاره بخوابما الان برایه سومین باره که دارم کامپیوتر رو روشن/خاموش  میکنم 

    نمیدونم چمه امشب

    ولی همین بی خوابی ها هم دوست دارم

    دوباره دارم برمیگردم به قبلا که اینجوری بودم

    یه چیزش خوبه که میگذره زمان ، اگه نمیگذشت چی میشد ...

    بلاخره صبح میشه که

    .........



    نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 3:29 توسط غریبه | |

    ای کاش آسمان حرف کویر را درک می کرد و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد !

    ای کاش واژه ی حقیقت آنقدر با دلها صمیمی بود که برای بیانش نیازی به شهامت نبود !

    ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعای قلب بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد !

    ای کاش پروانه عشق را در سوختن شمع می دید و او را باور می کرد !

    ای کاش با هم بودن معنی عاطفه را درک می کرد !!!

    نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:50 توسط غریبه | |

     

    هميشه بايد کسي باشد

    که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد

    همیشه باید کسی باشد

    تا بغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد

    باید کسی باشد

    که وقتی صدایت لرزید بفهمد

    که اگر سکوت کردی، بفهمد

    کسی باشد

    که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد

    کسی باشد

    که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن

    بفهمد به توجهش احتياج داري

    بفهمد که درد داری

    که زندگی درد دارد

    که دلگیری

    بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است

    بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران

    برایِ بوسیدنش

    برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است

    همیشه باید کسی باشد

    همیشه...!

    نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:39 توسط غریبه | |

     

    لعنت به تو ای دل....

    همیشه جایی جا می مانی که تورا نمی خواهند . . .



     

    امان از این بوی پاییز و آسمان ابری

    که آدم نه خودش میداند دردش چیست

    و نه هیچ‌کس دیگری

    فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود ,

    دلت آغوش ِگرمتری می خواهد

    نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:20 توسط غریبه | |


    یکی بود و یکی نبود

    یه کوهنورد شب رو برای صعود به یه قله انتخاب کرد

    نزدیکهای قله بود که لیز خورد و افتاد

    هوا سرد بود

    راه پیش و پس هم نداشت

    گفت خدایا کمکم کن...

    آدمها تو اوج سختی خوب بلدن وصل شن به خدا

    صدیی اومد که طناب رو ببر

    با خودش گفت خیالاتی شدم

    تمام زندگی من همین طناب..... ! نبرید...

    صبح جسد کوهنوردی که از سرما یخ زده بود

    تو فاصله ی یک متری زمین پیدا شد . . .

     

    .............................

    خدا جون من طناب بریدم

    حواست به من باشه ....

    نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:16 توسط غریبه | |

    Design By : Night Melody